شمارهٔ ۳۲۳
ز عشق در دل من کرده داغ سودا رقصکند به یاری آتش سپند افشا رقص
اگر چه شوخی سروش کند مهیا رقصزپای کوبی زلفش شود دو بالا رقص
مگر به سیر چمن نوبهارم آمده استکه همچو نکهت گل کرده رنگ گل ها رقص
ز برق ناله ی من آب شد چنان دل سنگکه همچو موج کند هر رگی ز خارا رقص
چون رنگ ریخته در دشت جلوه نازشکه چون نسیم صبا کرده کوه و صحرا رقص
چنان به راه تو دل پای کوب بی تابی استکه همچو نبض کند جاده از پی ما رقص
زاهل حال نگردد کسی به علت وجدکه کرده از اثر اختلاج اعضا رقص
به ذوق مردمک دیده در نظر بازیکند ز شوخی خالش به دل سویدا رقص
مرا به لعل لبش ضبط بوسه ممکن نیستکه کرده در کف مخمور جام صهبا رقص
ز جوشن فکر سخنور به وجد می آیدکه از تلاطم امواج کرده دریا رقص
بود به بزم وصال تو پای کوبی دلز آفتاب شود ذره را هویدا رقص
چنان ز داغ تو شد عین آتش اجزایشکه چون شرار کند اشک نورس افشا رقص