شمارهٔ ۳۲۱
غنچه نازی که نالد دل چو بلبل در کفشدر چمن چون غنچه بالد شیشه ی مل درکفش
کرده احیای بهار آمد ز تاراج چمننسخه ی ریحان خط از شاخ شنبل در کفش
جام پر خون دل از دست نگارین می کشیمچون کند رنگ حنا عرض تجمل در کفش
گلعذار من که می پیچد خزان را در بهاربیضه ی بلبل نماید غنچه ی گل در کفش
بس که گل کرد از نگاهش حرف حرف نامه امغنچه ی مکتوب من شد دسته ی گل در کفش
نازپروردی که برخود حکم نازش می رسدمی چشد آیینه هم زهر تغافل در کفش
بس که محو شعله ی رخسار آن آب بقا استشمع ایمن باشد از بیم تنزل در کفش
می تواند دید سالک چهره مقصود خویشگرد بود آیینه نورس از توکل در کفش