شمارهٔ ۳۲۰
بتخانه ی اندیشه بود روی چوماهشهمسایه ی خورشید بود طرف کلاهش
در نار خلیل است سپندی شده حیرانبر چهره ی آتش گهر آن خال سیاهش
ماهی که چو نور نظرم پرده نشین استچشم فلک از صبح سفید است به راهش
هر چند به لب مُهر زحیرت زده ما راآیینه چو طوطی است سخنور زنگاهش
قربان شو و لب غنچه کن و چشم بخوابانزان خرمن گل بوسه توان خواست ز راهش
در زیر نگین لب او کشور دلهاستشاهنشه حسن است خط وخال سپاهش
خط چشم تماشای مرا موی زیاد استگل گرد غبار نظرم از مهر گیاهش
ما را خط آزادی توفیق ندادندبر گردن خود تا نگرفتیم گناهش
نورس ندهد بوسه گر آن ترک جفاجوخواهیم قسم داد به جان و سرشاهش