شمارهٔ ۳۱۹
تشنه ی خون شد کمالم خاک نقصان بر سرشخصم جان گشت جوهر جان فدای خنجرش
آبرو رختم به گرداب خطر افکنده استاین صدف را می برد طوفان آب گوهرش
در حضیض پستی اندازد مرا اوج قبولطایرم را مانع پرواز باشد شهپرش
صورت جان نقش بندد بر زمین از سایه امچون خیال خود شبی گر تنگ گیرم در برش
آب حیوان موج از نقش نگینم می زندچون به نامم آشنا گردد لب جان پرورش
در گلستانی که ما را لاله ی دل وا شودقبه ی افلاک باشد غنچه ی نیلوفرش
چون طلسم ساعت از اوقات نورس روز و شبهر که دارد پاس ما را می طپد دل در برش