شمارهٔ ۳۱۸
قیامت کرده ای از جلوه های قد چالاکشچراغان تجلی نقشی از روی عرقناکش
بخز داغی نباشد دسترس ما را ز بی برگیسر سودایی داریم پا انداز فتراکش
ز احوال مصور صورت آگاهی نمی داردز نی تا چند برآب تصور نقش ادراکش
ز نی تا چشم بر هم از دل ما دود برخیزدمپرس از برق آتش دستی مژگان بی باکش
قیامت را گل آغوش می گردد غبار مندمی گر سایه اندازد به خاکم سرو چالاکش
شهید حیرت خط تو را تا دامن محشرشود نشو و نما صحرا ز خیال سبزه ی خاکش
زبس دور از تو نورس خسته ی شمشیر غم باشدچکد چون اشک خون طاقت از مژگان نمناکش