شمارهٔ ۳۱۷
ز دل سر می کشد طرف کلاهشکه زد قبای راه راهش
مپرس از نشئه ی آن چشم می گونکه می گردد سر عقل از نگاهش
به شکر خواندن آن لب نشانی استسه مشکین نقطه ی خیال سیاهش
تمنای دل امید وارمچو خط پیداست از روی چو ماهش
به ذوق عشوه اش در دلربایی استشکایت بر زبان داد خواهش
ز راهی کم نگاهی چند گاه استکه محرومم ز لطف گاه گاهش
چه پرسی حال دل چون می کشد سرچو دود از مجمر افلاک آهش
دلم هر چند لبریز تمناستبود خال لبت امید گاهش
نمی بخشی چرا تقصیر نورسنباشد جز وفا داری گناهش