گنج

شمارهٔ ۳۱۶

۸ بیت
مرا سروی است نخل وادی ایمن به قربانشفدایش طور و شمع طور باد ای من به قربانش
گرفتم در چمن سرمشق تسخیر از گل شبنمزشوخی طفل اشکم رفته از دامن به قربانش
به تن برداشتم چون زخم شمشیر تغافل رادو دل گشتم که اول جان کنم یا تن به قربانش
غبار هندوی خطش ریحان تر باشدزبان چون لب گزم گویم اگر سوسن به قربانش
به یادش گر چنین جو شد بهار از شبنم اشکمببین چون می رود مشاطه ی گلشن به قربانش
حریم گلشن کویی که دل بر گرد او گرددنگارستان چین بتخانه ی از من به قربانش
شب این نقش خیال تازه از فانوس می بستمروم آن شمع را یکتایی پیراهن به قربانش
قبول رگ نخواهد کرد نورس گوهر تیغشنخواهد مدعی رفت از رگ گردن به قربانش