شمارهٔ ۳۲
نگهداشت چون خط دم حسن راحیا گل بود شبنم حسن را
سواد نظر کردم آن لعل لبنگین دان منم خاتم حسن را
عرق بر گلش چون نشیند ز شرممسیحا بود مریم حسن را
ز چاه ذَقَن داده دل چشم آبببین چشمهی زمزم حسن را
از این رَم دلم نقش آرام بستچه اُنسی است با جانِ رَم حسن را
به جان از ترازوی تیر نگاهکشد زخم دل مرهم حسن را