گنج

شمارهٔ ۳۱

۱۱ بیت
تشریف صبح داد چو صدق و صفا مراخورشید تکمه‌ای است ز جیب قبا مرا
آب گهر ز سایه‌ی من موج می‌زندپیچد چو طوق غبغب او در صفا مرا
سیری مرا ز خوان محبت نشد نصیبچون صبح صادق است به مِهر اشتها مرا
دل را به برگرفته غم و سختی دلشاین شیشه بین میان دو سنگ آسیا مرا
گل می‌کند بهار و خزانش ز دیده‌امسودا به سر زده است ز دست حنا مرا
یارب به ارّه‌ای دو سر این دل دو نیم باددر خون کشد مداخل آن پشت پا مرا
آن شاخ گل که دست تبرکش زده است بازدر خون چو داغ لاله کشید از جفا مرا
گردی که می‌شود ز ره جلوه‌ات بلندسر می‌دهد چو موج به آب بقا مرا
قید فرنگ بند قبای تو بوده استآزاد کن ز بند دل مبتلا مرا
در هم مشو که از گله قصدی نداشتمعرض محبتی به تو بود این ادا مرا
رنگین کند ز خون دل من بساط غیرنورس به خون طپیدن من شد سزا مرا