شمارهٔ ۳۱۲
چرا گویم که گل یا لاله یا گلشن به قربانشغزال وحشی ام اهلی است یا رب من به قربانش
زبان چرب من چون شمع پرتو در بغل داردتوانم در شب تاریک شد روشن به قربانش
کمان ابروانش را که شد چاک دلم قربانببین چون می رود مژگان صید افکن به قربانش
فدای حسن شوخی ذره تا خورشید می بینممه و انجم، گل و گلشن نه تنها من به قربانش
در آن وادی که من باشم تجلی سنگ داغ آمدکلیم از دور گوید وادی ایمن به قربانش
فدای دوست خواهم هر چه دارم پاک می بازمدل و دین برگ و سامان پا و سر، جان تن به قربانش
ز اعجاز لب و آن چشم جادو حرف اگر خیزددلم گوید که سحر نرگسش پر فن به قربانش
به خلوت یوسف خود را سفید این راز می گویمبود چشمم به راهی بوی پیراهن به قربانش
به دست کم چرا گلچین باغ جلوه اش باشمچه قدرم گل کند در جیب جا دامن به قربانش
نهد چون موج بی حد آب حیوان از دم تیغشخطر گاهی که من دارم رود مامن به قربانش
نهال مدعا را بارور می بینم از نخلیروم امشب زبرگ عیش دستک زن به قربانش
نگار جاهلی دارم که دانش گرد او گرددمنش فهمیده ام نورس که فهمیدن به قربانش