شمارهٔ ۳۱۱
مراعمری ست جان وتن به قربان سراپایشعجب شانه گلی گلشن به قربان سراپایش
که بالا نشئه می بخشد شراب جلوه جانانزبالایش توان رفتن به قربان سراپایش
فدای جلوه اش حور و قصور و جنت و کوثرقیامت هم نه تنها من به قربان سراپایش
به کف پروانه ی اقبال طالع امشبم آمدتوان چو شمع شد روشن به قربان سراپایش
چرا کمتر کس از آیینه در راه وفا باشدتوان رفتن ز یک دیده به قربان سراپایش
دل امشب نقش فانوس خیال از وصل شمعی زدروم یکتای پیراهن به قربان سراپایش
شب وصل است می خوام حجابش خیزدمرا از جیب تا دامن به قربان سراپایش
وصالش روزی آیینه می گردد چو از غیرترود گویا ز خود رفتن به قربان سراپایش
به طور جلوه از عین کلیم بی خودی رفتمز راه وادی ایمن به قربان سراپایش
چو عجزم با غرور حسن در کشتی قدر باشدتوانم شد به چندین فن به قربان سراپایش
به گلگشت بهار جلوه نورس گشته ام راهیبه پا گشتی توان گشتن به قربان سراپایش