شمارهٔ ۳۱۰
حلقه ی زلف است رهزن تر ز طوق غبغبشنقد دل را کرده ام هندویی خال لبش
گر نی ام من گرمتر در عشقباری پس چراغیر چون بیند مرا از دور می گیرد تبش
آن الف قد گرچه دایم شمع مکتب خانه استبی سخن در حسن خورشید است طفل مکتبش
دُرد خواهد کرد بر دستت حنا بندد چو غیرروی دست او فخور پستی مده بر مطلبش
نیست نقش خال مشکین کز صف افتاده استعکس داغ دل مرا بر آب یاقوت لبش
گرچه سیل جلوه ی مستانه هوشم برده استگشت بی لنگر دل از طوفان حسن مشربش
نیست تنها ناز را پیراهن تن داغ دلهست در دیوان حُسن آیینه داری منصبش
دیده ام تا خال شبرنگش بر آن صبح جبینسوختم در مجمر گردون سپند از کوکبش
پرتو رخسار او هر قطره اشکم را ز نورمی دهد در دیده هم چشمی به ماه نخشبش
جان نخواهم برد از افسون این هندل نشینطرفه هندوی جگر خواری است فال غبغبش
می گذارم شاخ بر دیوار و آن گل را ز شوقمی کشم چون غنچه در بر تنگ نورس امشبش