شمارهٔ ۳۰۳
لبکی را مکیده ام که مپرسنمکی را چشیده ام که مپرس
چشمه ی کوثر از لبم جوشدلب حوری مکیده ام که مپرس
بخت سر رشته ای به دست آوردسر زلفی کشیده ام که مپرس
از میان هزار سنگین دلصنمی برگزیده ام که مپرس
باز بر صفحه ی دم تیغیخطی از خون کشیده ام که مپرس
از نگاه لطیفه پردازشنکته هایی شنیده ام که مپرس
همچو تار نظاره رشته ی جانبه نگاهی تنیده ام که مپرس
به فسون نگه به پرکاریدم گرمی دمیده ام که مپرس
نورس از بال همتی که مراستتا به اوجی پریده ام که مپرس