گنج

شمارهٔ ۳۰۴

۹ بیت
فاش راز عشق شد از اشک گلگون در لباسآستین از موج خوناب است جیحون درلباس
گشت بی لنگر زمین از دل طپیدن های مااز حریر موج اشک ما است گردون در لباس
لفظ چون پیراهن فانوس می باید لطیفتا شود بی پرده نور شمع مضمون در لباس
نیست جز عریان تنی پیرایه ی اهل جنونلیلی از پرده بیرون است مجنون در لباس
خلعت فخریه می زیبد بر ارباب سخنعامل تقطیع شد اندام موزون در لباس
عرض دارایی ز بس رنگین خود آرایان دهندخویش را دانسته هر دونی فریدون در لباس
از پی آوازه چون ابر شهین آری به جنگمی کنی هر تار آن را تار قانون در لباس
بهر دیناری ز خودکامی چون خون ها می خوریمی کنی هر دم برای درهمی خون در لباس
همچو نورس پنبه دار کس نپوشد فطرتمکی ز هر دونی توان گردید ممنون در لباس