گنج

شمارهٔ ۳۰۰

۸ بیت
بس که چشمش نسخه ها تالیف کرد از باب نازاز نگه مژگان رسا تر گشت در آداب ناز
بس که موج عشوه ی طوفان نگاهش می زندکشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب ناز
طایر جان بال بر هم زد چو زد مژگان به همریخت خون عالمی چشمش به استصواب ناز
هر نگاهش حل مشکل عقده ی امید راهر سر مویش چو مژگان فاتح ابواب ناز
دود آهم سرمه ی چشم تغافل می کندناله ام را کرده است افسانه بهر خواب ناز
بهر صید ماهی دل با کمند دام زلفکرده از مژگان مهیا نرگسش قلاب ناز
تا که گیرد ارتفاع آفتاب عارضشدل به کف از خال آن لب دارد اُصطرلاب ناز
همچو دل نورس ز سحر تازه ی انشای لطفاز خط و خالش کند آیینه استکتاب ناز