گنج

شمارهٔ ۲۹۹

۸ بیت
هاله ی خطش چو گردید از گل سیراب سبزدیدم از طوفان حسنش حلقه ی گرداب سبز
از خیال ماه رخسارش دلم گل گل شکفتاین گل خود رو شود در سایه ی مهتاب سبز
تا به خواب آمد قماش سبزه ی خطش مراهمچو مخمل در سواد دیده ام شد خواب سبز
نیست سر سبزی ز زهر ناز ابروی تو راقبله ی من و سمه سازد طاق این محراب سبز
امشب از فیض بناگوشت به صد نشو و نماچون صدف شد از زمین خانه ام مهتاب سبز
صحبت روشن دلان خضر ره گفتار ماستنطق را طوطی کند آیینه در هر باب سبز
چشم دامم آب مروارید حرمان آورددر دل بحری که شد چون دانه ام قلاب سبز
نیست سر سبزی زاسباب جهان نورس مرامی تواند شد کسی در عالم اسباب سبز