گنج

شمارهٔ ۲۹۸

۹ بیت
زعجز من لب لعل تو طرح کرد اعجازتو را نیاز من آورده است بر سر ناز
ز دست درحرکت باشد آستین دایمجهد به زور حقیقت همیشه نبض مجاز
به خاک تیره نشسته است شمع از این شهپرمکن دگر به پر و بال عاریت پرواز
مسلمی تو چو اندازه را نگهداریتوان زهر خطری جستن از همین انداز
فلک سوار و جهانگیر و تاجور گرددچو صبح هر که در این روزگار شد غماز
خدنگ طعنه خطوط شعاعی اش باشدچو آفتاب شود هر که در جهان ممتاز
چو دل به رفتن جان می خوری ز بی جگریتو را چو اطلس افلاک گشته پا انداز
چو جسم گشت نحیف و نزار بگدازدلباس کهنه ی پوسیده را به دور انداز
به سوز خویش چو نورس بساز و دم درکشکه پاک می شود از غش طلا به قدر گداز