گنج

شمارهٔ ۲۹۶

۲۱ بیت
نازک اندامی که دارد پنجه در خون بهارعارضش گلبرگ را چون لاله سازد داغدار
می زند جوش از رگ نظاره ی خون رنگ گلتا چو شبنم داده ام چشم آب از رخسار یار
بس که باشد چهره ی آن آتشین سیما لطیفصورت امید دل بی پرده گردد آشکار
هر نفس در شیشه ی شبنم شراب رنگ گلپیش آن سیب ذقن پیچیده برخود غنچه دار
لاله گون شد پنجه ی خورشید در خون شفقنوبهارم تاکف خود کرده گلرنگ از نگار
کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب نازبس که طوفان نگاهش می برد از دل قرار
گو شمال طاقت دل گردش چشمش دهدبرده چون مژگان نگاه او ید طولا به کار
یاسمین صبح در موج شفق شد لاله رنگعکس لعلش را ذقن گردیده تا آیینه دار
رنگ گل گویا که جولان می کند در موج نورچون فروزد عارض او از حیا گلنار دار
کار بردل کرد زار از طرح جنگ زرگریطرفه فتحی داد رو نظاره را زین کار زار
تا طلای چهره ام سازد مرصع کرده استاشک را عکس لبش هم چشم لعل آبدار
چهره در؟؟؟؟ شرم آن شاخ رز کرد آتشینخون یاقوتم ز مژگان جوش زد فواره وار
چون طلا گردیده دست افشار مژگان دلمسازد از خونم حنای پنجه آن سیمین عذار
از قماش جلوه ی آن ساق سیمین بی حجابنقره قرص سرینش می نماید شاخ دار
قطره های اشک را پیچیده در گلبرگ ترهمچو شبنم یاد رخسارش به چشم شعله بار
از خیال پیچ و تاب آن کمر در چشم تراشک لعلی چون سلیمانی بود زنار دار
گرد بر خیزد ز راه جلوه اش از خاطرممی برد لطف خرامش بس که از دلها غبار
نیم جانی را که من دارم نیارد در نظرنقد جان در هر نگاهی خواهد آن زرکش نگار
ای که در میدان جرات خاک بر سرکرده ایاز سپر افکندنت افتاد شش پر در غبار
بسکه شرم لطف لعلش آب گوهر را گداختاز در کوشش ریاض حسن دارد آبشار
گل کند نقش خیال بوسه نورس بی حجاباز لطافت بس که آن سیب ذقن شد مایه دار