گنج

شمارهٔ ۲۹۴

۱۱ بیت
دود آهم شد به لب از برق آتشبارترچشم داغم باشد از بخت نگه بیدارتر
ترک این دور است از تاجیک چون پرکارترترک چشم از دزد خالش دیده ام عیار تر
تیغ بازد گر نیارد جوهر کاری به دستاز غلاف آستان خود بود بیکارتر
چشم پوشیدن ز رسم همرهی با خصم خویشبر من از راه تن آسایی بود دشوارتر
هر که را از راه عزت می کشم سر بر فلکخواهد از خاک ره و از خار راهم خوارتر
دست فرسود حوادث همچو موم و مرهم استهر که من دیده ام از خلق کم آزارتر
هر که او خالی سرآمد خویش را در هوش دیدباشد از پیمانه ی داغ جنون سرشار تر
می کند رو بیشتر دنیا به ارباب وقوفرو زند ابلیس بیند هر که را دین دار تر
در مرصع غوطه ور آهن دلانش می کنندهر که از شمشیر و از خنجر بود خونخوار تر
هر که پاس اهل بینش را نمی دارد نگاههست در چشم از غبار دیده بی مقدار تر
جا به دل نورس چو حرف سخت بی جا کرده استهر که از سوهان روح افتاده ناهموار تر