شمارهٔ ۲۹۳
داغ عشق از برق حسن افتاده بی زنهارترجام نور مهر از آیینه شد سرشار تر
گوهر لطف سخن را بینم از لعل لبشاز عرق بر چهره ی محجوب خوش رفتار تر
این بنا از عالم آب است بر پا چون حبابچشم می گون تو را مستی کند هشیارتر
برقع افکن گر بر آیی دل به دست آری مراای که هستی از دل گم گشته کم دیدار تر
نقطه دور از خط ندارد از قبول دل رقمگشته از خط نقطه ی خال توخوش پرگار تر
سلک گوهر شد مرا نال قلم تا دیده امکلک نواب وحید از ابر گوهر بارتر
دل کجا نورس تواند جست از دامش که هستتیغ ناز از چشم و از مژگان نگه خونخوارتر