گنج

شمارهٔ ۲۹۲

۹ بیت
گر چنین گردون ز آهم می کشد سر در غباربیضه ی خورشید ماند همچو اخگر درغبار
اشک من چون مهره ی گل درنظر جولان کندبس که پنهان شد دلم تا دیده ی تر در غبار
آستین بر خاطر افشاند چو یاد طره اشمحشری گردد مرا هر سو مصور در غبار
بس که گرد رشک از او فردوس دارد بر جبینهمچو لعل نوخطان پیچید کوثر در غبار
نامه ی گرد هلال خویش تا انشا کنمبیستون تمکین شود بال کبوتر درغبار
از دلم گرد کدورت چون فلک پیما شودمی شود چون دانه ی تبسیح اختر در غبار
صافدل را کی مکدر گرد کلفت می کنداز صفا زایل نگردد حسن گوهر در غبار
پیش راه ناله ی من سد اسکندر شودگر چنین آیینه ی دل می کشد سر در غبار
بس که طوفان می کند نورس ز خاطر گرد غمچون صدا در سرمه آهم کرد لنگر در غبار