شمارهٔ ۲۸۵
در چمن چون شد ز هستی با خبرگل ز شبنم داشت دندان بر جگر
اختر از پیکان بود خون خوارترالحذر زین تنگ چشمان الحذر
همچو مغز پسته است این حرف سبزخنده ما را می کند زیر و زبر
این دورویان پر برون می آورندهمچو برگ گل به استقبال زر
می نماید پشت نامرد از مصافروی کار از پشت دارد چون سپر
جنگ را باشد مهیا چون خروسهر که می گردد به عالم تا جور
آفتاب من قیامت می شودگر شبم از در در آیی بی خبر
سنبل جنت شود موی دماغهست تا خط تو در مد نظر
پیشخدمت تا شود سرو تو رااز مرصع بسته شاخ گل کمر
چون میان توست مرفوع القلمزان دهان سازم سخن را مختصر
می کنم شکر دهان تنگ یارشد دل تنگم ازو تنگ شکر
بوسه استدعا چو کردم از لبشگفت خوب از ما چه می خواهی دگر
تند رفتم با دهانش چون نگاهگفت ای نادیده ام آهسته تر
شعله زد بر تار جان عشقی چو شمعچون نگیرم زندگانی را زسر
کی تو را همتای نورس برخوردگر ز خاور می روی تا باختر