گنج

شمارهٔ ۲۸۱

۷ بیت
دست پیچ غیر دیدم طره ای چون شست یاردام دلها داده است از دست داد از دست یار
راز دل ناگفته می گوید که من فهمیده امبی سخن دستور در هوش است چشم مست یار
می توان از مشت خاک تربت من ریخت نقلنوش جان چون نیشکر کردم خدنگ شست یار
نامه ی قتلم نماید ساعدش در آستینچون حنا در خون خود غلطیده ام از دست یار
گشت هم طرح رقیبان آن نگار از سادگیدل به فکر خویش افتاده از خیال پست یار
همچو هندوی دوالی بند بر دل بسته امتا شدم چون طره ی زلف دو تا پا بست یار
در کشاکش چون کمان پیوسته نورس مانده امدر گره کارم فتاد از ابروی پیوست یار