شمارهٔ ۲۸۰
کند بنیاد مرا چون سیل بی زنهار یارکرده کسب این ماجرا از چرخ کج رفتار یار
از لطافت همچو جان جانان نیاید در نظردیده را بی پرده گردد مانع دیدار یار
می کند دلجویی ما زخم کاری بیشترنیست کارش با دل از کف دادگان پر کار یار
داد از زهر تغافل آب تا تیغ نگاهخونی صد مدعا شد از وفا نی زار یار
برد تا نقد دل از کف بر در انکار زدبس که افتاده است کافر ماجرا عیار یار
نیست تنها رسم بی مهری همین با روزگاردیده ام در نارسایی ها رسا بسیار یار
در هلاکم نرگسش انگاره ی دیگر گرفتکرده است از ناز پنداری مرا انکار یار
از خط مشکین رقم هندوی ابلق بر سر استمی نماید نقطه های خال خوش پرگار یار
دیده ی ظاهر ندارد تاب برق جلوه رامی کند مستور خود را از نظر ستار یار
می فروزد می گدازد دود بر می آوردشمع یار و شعله یار و برق آتش بار یار
گل فروز داغ ریزد دانه ی نار سرشکسوخت نورس را دگر در جامه ی گلنار یار