گنج

شمارهٔ ۲۷۹

۱۰ بیت
نقشی از جوهر آیینه ی جان است بهارنسخه ای از خط آن تازه جوان است بهار
جای برگ آیینه از شاخ برون می آردبس که شاخ گل من نگران است بهار
رنگ چون نکهت گل گشته پریشان اجزابس که آشفته آن سرو روان است بهار
عکس گل نیست که در جدول آب افتاده استاز رخش در عرق شرم نهان است بهار
ورق هر گلی از دوست حدیثی داردنامه ی ناطق از آن جان جهان است بهار
چون مسیحا کند احیای گل از خار دمشقاصد خوش خبر عالم جان است بهار
موج هر سبزه بود دام فریبی گوییچهره پرداز خط سبز بتان است بهار
در رکابش نفس لاله و گل سوخته استبس که در راه طلب گرم عنان است بهار
تا بری راه به گلزار حقیقت چو نسیمدر ره معرفتش سنگ نشان است بهار
دهد آرایش باغ از چمن آرا خبرینورس آیین دل و دیده از آن است بهار