گنج

شمارهٔ ۲۸

۱۴ بیت
بینم به پای او چو سر آفتاب راحیران شود دلم جگر آفتاب را
گر سوخت داغ او جگر آفتاب رابشکسته است طره‌اش کمر آفتاب را
خطّ شعاع نیست که طرف کلاه اوچون شاخ گل شکسته سر آفتاب را
در تیغ بازی خم ابروی او هلالهر دم به سرکشد سپر آفتاب را
هر صبحدم ز شوخی طاووس حُسن اوآهم شکست بال و پر آفتاب را
گوهرفروش شرم مه عارضش چو دیدگردون به سنگ زد گهر آفتاب را
باشد شفق دلیل که شام و سحر چو اشکماهم به خون کشد نظر آفتاب را
اطفال اشک از پی پابوس ماه منبر سر نهند تاج زر آفتاب را
آنجا که هست سایه طوبای روی اوگیرد کسی چرا خبر آفتاب را
در روزگار پرتو حسن تو چشم رابندد به موج خون کمر آفتاب را
چون دل به طاق ابروی حسن تو در چمنشبنم کشید جام زرِ آفتاب را
کس بی‌غبار آئینه‌ای را ندیده استبرهان شود خطش خطر آفتاب را
روشن شود که باید از این خاکدان گذشتبینم چو از جهان سفر آفتاب را
نورس ز غصه‌اش دل خود می‌خورم چو ماهدیدم به روی او اثر آفتاب را