گنج

شمارهٔ ۲۷

۹ بیت
کشید از کلک مژگان خط نگارم نقش باطل رابه این صیقل توان بی زنگ کرد آئینه‌ی دل را
ز دام فتنه‌ی این خاک دلگیر از سبک دستیوانی کوه را برداشت گر برداشتی دل را
برای مشت خاک از عالم جان چشم پوشیدیچرا گرد آوری کردی چو طفلان مُهره گِل را
نقاب روی احسان حُسن همت را عیان سازدکه ریزد ریزش بی‌پرده آب روی سایل را
کجا دیوار از آئینه روشندل تواند شدز آگاهی نصیبی نیست هرگز جان غافل را
نباشد حُسن معنی را چو دل آئینه‌پردازیشکستی چون تو سنگین دل ز گل نشناختی دل را
به تن بردارم از انکار حاسد خشک مغزی رابه موج بحر، تن در می‌دهد پهلوی ساحل را
رَهَت منزل نماید منزل خود راه پنداریز گمراهی تو چون نشناختی از راه منزل را
ندارد حاجت تذهیب نورس نسخه‌ی شعرتبه آرایش نباشد احتیاجی حسن کامل را