شمارهٔ ۲۶
دایم ز حرف خویش زیان کردهایم ماچون شمع تن فدای زبان کردهایم ما
گوهر شود چو قطره ز دریا جدا شودخود را جدا ز خلق از آن کردهایم ما
تا دیده از غبار خطش توتیا گرفتادراک لطف جوهر جان کردهایم ما
تا درد پی برد به تن ناتوان ماخود را به ناوک تو نشان کردهایم ما
از عین اشتیاق چو شبنم در آفتابخود را به جلوهی تو نهان کردهایم ما
ما را به هیچ کار ندادند اختیارکاری که گفتهاند همان کردهایم ما
تا بر دلیل عقلی ملّا گذشتهایمنورس یقین خویش گمان کردهایم ما