شمارهٔ ۲۹
جلوه ده در جام می ساقی عذار ساده رابیخود از کیفیت دیدار خود کن باده را
پنجهی خورشید سازد خشت بالین زیر خاکهر که دست از مهر گیرد مردم افتاده را
دست تاراج خزان کوتاه از سرو سهی استشد تهی دستی حصار عافیت آزاده را
بیحضور اوقات خود را فوتکردن ابلهی استزندگی چون مرگ باشد تن به غفلتداده را
از برای سجدهاش در قبلهی افتادگیر زمین هر نقش پا محراب باشد جاده را
در کمینگاه ریا زاهد پی خونریز عامنَطْع و ریگ خود شمارد سبحه و کباده را
گلشنش گلخن بهارش دی بهشتش دوزخ استنورس از یار و دیار خویش دور افتاده را