شمارهٔ ۲۷۷
ریخت خون دل پرتاب و تبم بی زنهارشیوه ی چشم غزال تو بود شیر شکار
نیمه از باده ی نظاره لبالب ز حیاساغر نیمه ی لبریز بود نرگس یار
تا مرا بر چمن حسن تو افتاده نگاهمی زند جوش ز نظاره ی من خون بهار
اشک او باخته رنگ گل شفتالو راباز شد نورس از آن سیب ذقن برخوردار