گنج

شمارهٔ ۲۷۳

۷ بیت
یار از دست نگارین مژه ام را تر کردیده ی کرده که باران سرشکم سر کرد
سادگی بس که چو آیینه نگارم داردگفتمش دل ز تو برداشته ام باور کرد
شد غبار نظر طالعم آثار هنرخاک در کاسه ی آیینه مرا جوهر کرد
از طپیدن دل بی تاب چو غماز سرشکراز عشقم به تواز آیینه روشن تر کرد
خط گلت راز حیا تازه حجابی شده استای پسر غنچه صفت شرم تو را دختر کرد
چشم عاشق ستم یار به شمشیر نگاهریخت خونم چو سرشک و مژه ام محضر کرد
دل بود گرسنه چشم غم عشقش نورسخورد اگر یار غمش فکر غم دیگر کرد