گنج

شمارهٔ ۲۷۲

۱۴ بیت
بی رنگ شد گل تو از آن رو که چیده شدبی آب شد عقیق تو از بس مکیده شد
تا تیغ بی حجابی خود را کشیده اینظاره ام چوب بسمل در خون طپیده شد
از گرمی ات رقیب شب شوق تا گرفتاز اضطراب نبض دلم آرمیده شد
تا رفته ای به خانه ی آغوش بوالهوسپای غمت زخلوت دلها بریده شد
رخسارت از نظاره ی تر دامنان شهربا آن صفا چو آینه ی زنگ دیده شد
پیراهن نظاره چو مژگان کنم قباچون پرده ی حجاب تو صد جا دریده شد
هر گوشه چون ادای حدیث تو سنت استنشنیده حرف های تو یکسر شنیده شد
چون خرده های قند لبت نقل مجلس استحلوای قصه ی تو مکرر چشیده شد
شد دستگاه بوالهوسان سیب غبغبتآخر ترنج سیم تو نار کفیده شد
با خرمن گل تو طراوت نمانده استامشب مگر به ینجه گلابت کشیده شد
سر رشته داده ای ز کف از پیشتکار خویشاین تار تنگ تا تنه کشتی کشیده شد
برگ مراد خود همه پیوند کرده انداز بس نهال شوخ تو هر جا خمیده شد
دیگر سر از هوای تو دل ها کشیده انددست هوس به دامن وصلت رسیده شد
نورس قماش خال وخطش در نظر مراموج سراب و داغ جبین خار دیده شد