شمارهٔ ۲۷۱
به سروش گردلی سودا نداردخبر از عالم بالا ندارد
نگردد بوی گل آلوده ی گلدل پاکم غم دنیا ندارد
به جانان جان دهم پنهان تر از دلکه جان دادن مراغوغا ندارد
به هر صورت مرا خط نیست از خطدل من میل استیفا ندارد
چه می پرسی تو از باب مروتکسی چون ربط به عنفا ندارد
مکن از تنگ چشمان لطف باورکه مرواید جز دریا ندارد
قدم جفت از لب اظهار داردکه می گوید که مطلب پا ندارد
فزاید هوش را کیفیت آنقماش نشاه ام صهبا ندارد
شراب من زیاداز هر دهانی استمی پر زور من مینا ندارد
ندارد چشم دل گر عینک داغبه معنی دیده مینا ندارد
ز من دارد چها دلدار در دلکه غیر از ناز و استغنا ندارد
دل من در کف جادو نگاهتکه پنهان دارد و پیدا ندارد
چه با روز من ای بی مهر کردیشب نورس مگر فردا ندارد