شمارهٔ ۲۷۰
تا پا ز چشمخانه ام آن سیم بر کشیدنظاره را چو آه دل از چشم تر کشید
روشندلی که با همه کس دم زد از صفاچو صبح، لوح ساده ی خود را به زر کشید
فرقی است با کشاکش هر کس در این مصافمن تیغ و خصم بر سر جرات سپر کشید
شد نوبهار، دانه ی زنجیر مردمکموج خط که دام به راه نظر کشید
از دُرد و صاف داغ دل و خون حسرتتپیمانه ای است لاله که گلشن به سرکشید
نبض ضعیفم آن مژه خونبار کرده استاینجا رگ انتقام خود از نیشتر کشید
غلطان سرشکم از مژه بر جیب و دامن استچون جوهری که رسته ز عقد گهر کشید
خود را ز چار موجه ی صحبت نگاه دارعاقل کجا سفینه به موج خطر کشید
جام سخن که لطف معانی است باده اشنورس در این بساط به رنگ دگر کشید