گنج

شمارهٔ ۲۶۹

۱۱ بیت
ز شوخی چون نگه تمکینش از جولان نمی ماندبه دل گاهی سر هر مویش از مژگان نمی ماند
اگر صد پیرهن چون غنچه آن گل پیرهن پوشدچو بوی گل تنش در پیرهن پنهان نمی ماند
مرا از جزء جزء دل کند گل خار مژگانشچو در تن جا کند در یک مکان پیکان نمی ماند
دل بی طاقتم کی بسته ی طول اَمَل گرددکه گوی خوش عنان در چنبر چوگان نمی ماند
به جز نقش سخن چیزی به جا از کس نمی بینمزیاران غیر حرفی در دل یاران نمی ماند
ز رسم انتخاب میوه این معنی شود روشنکه از دنیا رود دانا و جز نادان نمی ماند
ظهور نعمت افزون تر شود از رخنه ی روزیبه چشم من دهان طفل از پستان نمی ماند
وطن در پیکرخاکی نسازد جان عزیز منکه گر یوسف شود محبوس در زندان نمی ماند
زمروارید کوشش بس که گوهر باشد چشممچو مژگان جیب من از دامن عمان نمی ماند
به اصل خود شود راجع چو میل طبع در مرکزبود تا هند بخت تیره در ایران نمی ماند
نگردد طالب دین محو حسن شاهد دنیاکه تا مشهد بود نورس به اصفاهان نمی ماند