شمارهٔ ۲۶۸
چو منظور من آن رخساره ی پر نور می گرددبه چشمم خار مژگان رشک شمع طور می گردد
چنین در حسن اگر پیچد جهان را جلوه نازشدر این گلزار هر برگی نقاب حور می گردد
جراحت های دل از انبساط خاطرم باشدکه از داغ شکفتن زخم گل ناسور می گردد
فزاید بر خمارم گر زگردون جام می سازممرا تارج هوش آن نرگس مخمور می گردد
تبسم غنچه را چون برق بنیاد است دانستمکه ویرانی به گرد خاطر معمور می گردد
چنین کز تیغ گرمی ها ی یاران خسته شد جانمبه زخمم سرد مهری مرهم کافور می گردد
بود ملک سلیمان مرا از وسعت مشربجهان گر تنگ تر بر من زچشم مور می گردد
اگر از شورش سودای او نورس به جوش آیمکف دریای من مغز سر منصور می گردد