گنج

شمارهٔ ۲۶۷

۱۱ بیت
در هر سری زعشقش سودا نمی نشینددر آشیان خفاش عنقا نمی نشیند
بیدار شد قیامت از چشم نیم خوابشاین فتنه تا نخوابد غوغا نمی نشیند
هنگام گریه دل را شورش ز بی قراری استاز جوش وقت طوفان دریا نمی نشیند
بر خاک پرتو مهر شاهد به هر مقام استفطرت چو عالی افتاد بالا نمی نشیند
بی دل خیال جانان کی چهره می گشایدتا محملی نباشد لیلا نمی نشیند
در دل خدنگ مژگان سر می کشد به اعضاپیکان چو جان به تن کرد بی جا نمی نشیند
هرگز نکرد مردی با زال دهر پیونددر مرگ شوهر خود دنیا نمی نشیند
در رقص جلوه اش دل تنها نه در سما هستدر سینه شعله ی آه از پا نمی نشیند
رعنا نهال آهم در دل زیاد لعلتبی ریشه در باغ اصلا نمی نشیند
دانسته ام سبب را با هر خس التفاتشچون خوی شعله دارد با ما نمی نشیند
نورس نمی توان کرد ادراک نبض جان رادر دل خدنگ جانان پیدا نمی نشیند