شمارهٔ ۲۶۵
هر که ترک خویشتن گوید توانگر می شودقطره چون از خویش شوید دست گوهر می شود
چهره افروزد چو یاد آتشین تمثال منموج می در ساغرم بال سمندر می شود
چشم پوشید از تعین عین دریا شد حبابهر که سد خود شکست آخر سکندر می شود
ابلق از شمع تجلی می زند پروانه امساقی امشب چون مرا آن شعله منظر می شود
آفرینش در سواد نقطه ای دارم نهانچون به توحید الهی خانه ام سر می شود
کشتی ام چون مردمک افتاده در گرداب نوردر نظر گویا خیال او مصور می شود
خاک می لیسد زبان سیل از عرض شکوهقطره از کوچک دلی در بحر گوهر می شود
پرتو اندازد چو یاد آن بهشتی رو به دلجوهر آیینه ی من موج کوثر می شود
خود نمایی شمع را شد بوته ی سوز و گدازماه ازآن چندان که فربه گشت لاغر می شود
بر مزارم چون کشد طرح قیامت جلوه اشهر کف خاکی ز من صحرای محشر می شود
خاکساری سایه را سازد عبیر جیب نورنورس از افتادگی قدرت فزونتر می شود