گنج

شمارهٔ ۲۵۸

۷ بیت
شاهد عیب نهان انشای سرگوشی بودخاتم فرمان دانش مهر خاموشی بود
بس که رم از اختلاط آشنایان کرده امیاد یاران وحشی دشت فراموشی بود
از جواهر سرمه ی کس نیست عباسی لباسمردم چشم مرا پوشش خطا پوشی بود
خاک کویش ارغوانی می کند هر نو بهاراشک لعلی رنگ ما خون سیاووشی بود
بی خود از یاد مکیدن های خود دارد مراگرد خط بر لعل او داروی بیهوشی بود
پله ی رعنایی او بس که بالا می گرفتسایه اش را در چمن با سرو همدوشی بود
گرنهان نازکش نورس نمی آید به بربا خیالش خاطر ما را هم آغوشی بود