شمارهٔ ۲۵۴
نقد کم سرمایه ی سودا نشداز ره شاهی کسی دارا نشد
برگ هستی را ز دامن غنچه وارتا نیفشا ندم دل من وا نشد
یافتم خود کرده را تدبیر نیستهر که خود را کرد گم پیدا نشد
حسن پنداری سفر کرد اختیارنامه ی خط بی سبب انشا نشد
کوله خود را می کند گرد آوریرشک گوهر شد اگر دریا نشد
می کند شبنم وداع رنگ و بوپاک طینت سایل دنیا نشد
خواب در چشمم نمی آید مگرخار بستر بالشم پیدا نشد
شد نشان کاو با وجود گم شدنچون دل من ساحری پیدا نشد
هر که را چون غنچه ی گل مایه ای استبا وجود صد زبان گویا نشد
هر گدایی را رعیت می شودهر که عالم گیر استغنا نشد
از بد هر کس نظر پوشیده استدیده ی نورس عبث بینا نشد