گنج

شمارهٔ ۲۵۳

۹ بیت
ز روی حرف خود چون ماه من برقع براندازدزمین چون آسمان کشتی درآب گوهر اندازد
زطوفان حیا شبنم نگار آن سنبل خط شدگهر دریای حسن او به موج عنبر اندازد
سرشکم قبه ی نوری است از مهر رخش ز آن روز چشمم تا قیامت آفتاب انور اندازد
دلم از عنبرین مویی نفس در نافه می پیچدکه در بزم از لبش اشکم شکر در مجمر اندازد
چنان آشوب عشقش سر به طوفان داده اجزایمکه عکسم شورش دریا در آب گوهر اندازد
ز تاب آن میان در تنگنای سینه هر ساعتچو گردون ناله ام پیچش به ناف اختر اندازد
به غیر از دل که دارد بال پرواز محبت رابه قاف عشق اگر سیمرغ می آید پراندازد
چو قطب از گردش خود باز این هفت آسیا ماندبه گردون سایه کوه غمم گر لنگر اندازد
ز بس داغ غمش در شعله می پیچد مرا نورسرگم چون تار شمع آتش به جان نشتر اندازد