شمارهٔ ۲۵۱
دست نازی که بر کمر داردکی سرم را زخاک بردارد
به شکر خنده ها نبات لبشعرصه را تنگ بر شکر دارد
می کشد تیغ از کف دلدارطول اشکم چها جگر دارد
معنی حرفم از لبش پیداستلعل او لطف درگهر دارد
دل زموی میان یار شکستاز کمر شیشه صد خطر دارد
کی به یک زخم خوردنم قانعخوشه ی نیزه اش دو سر دارد
طوطی خط آن بهار ارمبیضه ی مهر زیر پر دارد
می کشد خاتم از کف جمشیداز لبت هر که مهر بردارد
جای خلقش به سر دهند چو گلهر که چون غنچه مشت زر دارد
یکی از اهل حال خواهد بودهر که از حال من خبر دارد
غم که نورس عزیز کرده ی اوستیادگاری است کز پدر دارد