شمارهٔ ۲۵۰
هر که چون شمع شود سرکش از او سرگیرندباش افتاده که از خاک ترا برگیرند
طایری چند که با کنج قفس ساخته اندقاف تا قاف به افشاندن شهپر گیرند
مد احسان ابد را خط جانم انگارندعارفانی که در این میکده ساغر گیرند
تشنه ای چند که فردوس شهادت جویندشعله ی تیغ ترا موجه ی کوثر گیرند
حشم خال و خط آشوب هوس ناکان استکشوری نیست دل ما که به لشکر گیرند
سفله ای را که خسی چند به ما می سنجدما خزف گوهر یکدانه برابر گیرند
روش انجم و افلاک مکرر شده استاین ره طی شده را بهر چه از سرگیرند
خون شود رزق ز پهلوی بزرگان جهانگر مرا پای تو چون تیغ به گوهر گیرند
تلخ کامان سخنم نورس اگر گوش کنندبی سخن چاشنی قند مکرر گیرند