گنج

شمارهٔ ۲۴۷

۱۰ بیت
آن صنم تا به ما مصاحب شددین ودل داشتیم صاحب شد
چهره شد با مهش خط شبرنگسایه بر آفتاب غالب شد
خط بر آمد ز نقطه خالشبا طلوع این ستاره غارب شد
لشکر خط دور و به صف بستندبوسه ام را نماز واجب شد
حیف در آخر الزمان خطشصاحب الامر حسن غایب شد
عاقبت از سیاه مستی خطلعل خوش مشرب تو شارب شد
می زنم دم ز نغمه عشاقبه لبانش چو بوسه مطرب شد
جان حسنی تو و منم دل عشقبا تو الفت مرا مناسب شد
فکرم از حسن او غریب تر استقصه ی من هم از غرایب شد
خون خورد نورس از پیاله ی دلاز می لعل هر که تائب شد