شمارهٔ ۲۴۵
تا زجوش اضطرابم جسم لاغر می طپددر کفم آیینه را چون نبض جوهر می طپد
بس که باشد از جدایی های خونم بی قرارهمچو ماهی در کف جلاد خنجر می طپد
در هوای خاک پاک آن بهشت آرزوهمچو بال مرغ بسمل موج کوثر می طپد
بس که شد بی لعل می گون تو مست اضطرابهمچو دل در سینه ام بر دست ساغر می طپد
تا نویسم شرح درد بی قراری ها چو موجبر جبین صفحه چین نقش مسطر می طپد
در طریق جستجویش بس که دارم اضطرابنقش پای من به راه از دل فزون تر می طپد
خسروان را نورس از یاد دل بی تاب منهمچو ابلق بر سر شوریده افسر می طپد