شمارهٔ ۲۴۱
از لبم تا موج خیز ناله دریا بار شدهر حبابش چون جرس هر موج موسیقار شد
سیل بودم دایم از پست و بلندم ناله بودبحر گشتم جمله ناهموارها هموار شد
طره ی میگون تر سایی اسیر کرده استطرفه دامی در رهم این آتشین زنار شد
عکس یاقوت لبش در شعله می پیچد مراپرتو این باده بر من ابر آتشبار شد
بس که دارد کوه تمکینش گران خاطر مرابیستون از سایه ی من بازمین هموار شد
شعله ی حسن تو شد تا پرتو افکن در دلملوح خاک از نقش پای من تجلی زار شد
می شود گوهر گران قیمت چو افزاید به وزنهر که از تمکین سبکبار است بی مقدار شد
این رقم نقش است بر لوح جبین کوهساراز بزرگان هر که بر خود چید ناهموار شد
نورس از انشای این رنگین غزل چون لعل یارکلک اعجاز آفرینت باز گوهر بار شد