شمارهٔ ۲۴۰
شاخ گلم را میل اگر تکلیف گلزارش کندگل رقص نکهت در چمن برطرف دستارش کند
نظاره ی جانان من در دست نبض جان منهر دم دوا دردم دلم از چشم بیمارش کند
آیینه را هر صبحدم از عرض حسن محتشمداغ صنم باغ ارم بی پرده رخسارش کند
خندد به روی گل اگر در گلشن باغ نظرهر غنچه را درج گهر یاقوت شهوارش کند
از صید دل چشمی کند چون ناز اگر پهلو تهیمژگان شکافد سینه و کاکل گرفتارش کند
از بس که دارد مدعا دل مستی چشم تراتا صبح حشر این باده کی از نشئه هشیارش کند
باد صبا استاد فن بلبل به دستان نغمه زنتا خنده ی گل در چمن از خواب بیدارش کند
آسان نپنداری مرا دل می توان برداز اداچشمت نماید سحرها تا عشوه در کارش کند
تا بخیه ها از کار او در یک نفس افتد به رواز سادگی دل ناله را محرم به اسرارش کند
شد این غزل با زیب و زین از شاه دین سلطان حسینعرض ثنایش فرض عین اندیشه اقرارش کند
با طالع اسکندری دورش نماید چاکریگر خصم او دارا شود اقبال بردارش کند
اقبال و جاهش کرده جا بر مسند دست دعامنکر خورد زخم از قضا خصمی که انکارش کند
کس را چو گل از رنگ و بو منظور باشد آرزونورس به عزت کرده خو ناکس چرا خوارش کند