شمارهٔ ۲۳۸
مژگان تو گر عقده گشای دل من شدلبریز گره کارم از آن میم دهد شد
آیینه ام از جوش گلت رشک چمن شداز آ ب عقیقت مژه هم چشم یمن شد
بالید خط از طی شدن نامه ی زلفشآن هم رقمی بهر پریشانی من شد
تا نام شهیدان به لب لعل تو ره یافتبر پیکر ما رشته ی جان تار کفن شد
هر ذره چو از عکس تو گلزار تجلی استهر برگ در این باغ صنم خانه ی من شد
از یاد خط و خال تو در چشم و دل ماهر قطره ی خون نافه ی آهوی ختن شد
چون گوهر مقصود که در رشته کشد جانپیکان خدنگ تو مرا جزء بدن شد
اینجاست که شد دایره از نقطه حصاریبر سیب ذقن خال تو مهر لب من شد
از بس که بود منقلب احوال من از ضعفتن جان شد و جانم ز کدورت همه تن شد
نورس عجب است این که فلک در ره همتاز سستی خود مانده زهمراهی من شد