شمارهٔ ۲۳۷
گل تواند چید دامن دامن از شاخ امیدهر که با شاخ گلی ساغر کشد در پای بید
از هوس بر منظر خوبان نبیند اهل دیدبوالهوس در چشم بینش میل بی دردی کشید
روز بینایی سیه شد بر نظر بازان مگرمشق نابینایی از مد نظر بازی رسید
سخت تر شد عقده ی تقدیر از تدبیر ماچاره کم کن بسته تر این قفل گردد از کلید
نخل هر باغی به قدر ریشه دارد شاخ و برگبال پرواز است پیران را به مقدار مرید
سال دشت و جاده ماه و روز و شب تخت روانتا شود طی راه عمرم جان به لب خواهد رسید
کی سعادت می فزاید سایه بال هماسایبان می سازد از بال هما بخت سفید
داد استعداد سحر از هر نگاهی می دهدمی توان گردید از آن چشم سخنگو مستفید
خواب در چشمم نیابد راه را فکر و خیالهر که در ثواب و خیال آن لعل می گون را مکید
بایدش پیچید در محشر چو طومار حساببیشتر بر خویش هر کس در بساط دهر چید
بهر جاه دیگری خوردند خون اهل بیتلعن ال سعد شد واجب تر از لعن یزید
دیده از نادیدنی ها بس که در خون غوطه زدبر دلم شد خنده ی زخم نمایان صبح عید
در به در گردند بی دردان که خونم خورده اندمی کند ناسوز زخم دیدنی را بازدید
باید از لقمان شنیدن رمز حکمت بی سخنباید از نورس شنیدن گر سخن باید شنید