گنج

شمارهٔ ۲۳۳

۹ بیت
خصم طوفانی ز من در عین استیلا شودقطره چون گردد به دریا چهره ناپیدا شود
گرد بر دل نیست از بالای بد گوهر مراعکس ساحلی کی غبار خاطر دریا شود
ره به معراج معانی کی برند آلودگانسفله کی مالک رقاب عالم بالا شود
هر که حرفی گفت چون طوطی نگردد جبرییلپشه گر بالی به خود بسته است کی عنقا شود
آنکه شب ها همچو مه چشم و چراغ محفل استلکه ی پیسی است چون خورشید من پیدا شود
ناقص از فیض حضورم می زند دم از حیاتاژدها چوب شبانی در کف موسی شود
پرده پوش ماه معنی نیست گل چون آفتابدر حجاب خاک هم دزد سخن رسوا شود
ناقص از تقلید کامل می شود صاحب کمالدر بر آدم گر آدم صورت دیبا شود
نورس ما مستفیض از صحبت بی ظرف چندمی شود خم را ولی نعمت اگر مینا شود